تبليغاتX
عاشقانه تا سحر

دل من آن چنان ترا ميخواهد،

كه به يك لحظه ي انديشه ي تو،

به همان اولين تجسم چشمان پر طراوت تو،

قطره اشكي پر از نديدن تو،           

به پيشواز خيال تو مي آيد.

مي گشايم دو بازوانم را،

تا كه گيرم در آغوشم آن خيالت را،

مي نهم سر به روي شانه ي او،

مي سپارم به شانه ي او گريه هايم را ...

گريه گريه،

گريه گريه تا سحر،

آرزويي جز ز اين بوده مگر؟

ديگر اين يك خواب نيست،

نيست رويا،

تا ميان مستي ام، تا در ميان اين وصال،

ناگهان بيداري ام آيد سراغ.

خواب نيست اين، اما حقيقت هم كه نيست،

تا مبادا خسته گردد از من و از گريه ها!

اين خيال توست در آغوش من،

دلبري بس مهربان و باوفا.

مي زنم بوسه به روي چشم او،

من خمارم،

مستم از چشمان سِحرآلود او،

مي فزايم مستي ام با بوسه بر لبهاي او.

شب و روزم خيالت در بر است،

تمام درد تنهاييم را مرهم است.

به وقت آشفتگي هايم چنان گيرد مرا دست،

كه گويم اين از آن هم بهتر است!

آه،

آمد آن خيال دايم مست...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت 3 قبل از ظهر  توسط ر  |