تبليغاتX
عاشقانه تا سحر

هميشه صداي گام هايي را در كنار گام هاي خود مي شنيدم،

تو در كنارم بودي،

به گمانم!

ترس،

هيچ گاه نگذاشت كه نگاهي به كنار خود بيندازم،

شايد اصلا تو نباشي...

آنگاه كه محبوس،

 در ميان ديوارهاي سنگي بسته قدم مي زدم،

هيچ يادم نبود كه پژواك،

همان چيزي است كه گام ها را دو برابر مي كند.

تو نبودي...

من اكنون ايستاده ام،

صداي پايي در دورترين ها مي شنوم،

صدا لحظه لحظه رنگ مي بازد!

تو داري از كنارم مي روي ؟

آه خداي من،

دارم هذيان مي گويم،

تو اصلا مگر بودي كه اكنون بخواهي بروي؟!

به همان ديوار تكيه مي كنم،

بي صدا گريه مي كنم،

ديگر نشاني از پژواك نيست تا گريه اي با گريه ام همدردي كند،

من هنوز به آن صداي پاي دور اميد دارم،

شايد كه بيايي...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ر  |