در میان لحظه های سردِ بودن،
بودن و تکرار را فرسودن،
بودن و از خود بریدن،
در میان مردم بی روح و خسته،
مردمان خالی از احساس و مهر،
حس عشق و دل سپردن،
در میان عشق های پر ز رنگ،
عشق های پوچ و خالی زِ درد،
من تو را با عشق خود آمیختم،
پاکی این عشق را،
با خیسی چشمان خود دریافتم...
+
نوشته شده در دوشنبه
1386/10/17ساعت 2 قبل از ظهر توسط ر
|