خورشید دم غروب برای پنهان نشدن در پشت کوه ها تلاش می کند،
ثانیه ها در اضطراب غروب،یک به یک تیره می شوند،
ترس بیداد می کند،
دیوانه ای دوان دوان بالای کوه می رود،به این امید که شاید در پشت کوه ها غروبی نباشد،اما ...
آخرین ثانیه ی سفید هم می میرد،
در دل تاریکی بی احساس شب ، پایین آمدن از کوه محال است!
سنگی به روی سنگی می لغزد...