باز همان قصه همیشه ها ، باز همان جمع سه تایی : من ، یاد تو و اشک...
نمی دانم بگویم دلم برایت تنگ است یا نه ؟
میدانی ؟ دل برای چیزی تنگ میشود که در گذشته آن را داشته ای و اکنون نداری
ودر آینده باز شاید داشته باشی!در گذشته و حال و آینده من تو را نداشته ام
ونخواهم داشت.چه دلتنگی موهومی!
چیزی که داشته ام ، تنها ، آرزوی داشتن تو بوده!
اما حتی آرزوی اینکه آرزوی داشتن تو را داشته باشم مثل خوابی دردآلود است.
دل بستن به آرزوهای محال چیزی جز شکنجه دل نیست ، آرزوهایی چون گریستن
بر سر شانه های تو ،آرزو هایی چون بودن با تو ، چون نگاه های ما به هم بدون
پریشانی از آنکه نکند نگاه تو از روی اجبار باشد !
تو دوردست ترین آرزوی منی.
با همه این حرف ها،
دل من برایت تنگ است...