تبليغاتX
عاشقانه تا سحر

می خواهم بزرگ ترین دروغ عمرم را برایت بگویم : فراموشت خواهم کرد!

 

می خواهم صادقانه ترین کلام عمرم را برایت بگویم : دوستت دارم،همیشه !

 

می خواهم عشق را برایت معنی کنم : عشق یعنی تو!

 

می خواهم تو را احساس کنم : عکس هایت را می بوسم!

 

می خواهم دل خود را شاد کنم : به امید دیدنت می گریم!

 

می خواهم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ر  | 

 

برای لحظه ای تنها،برای یک نفس حتی

 

خودت را غرق احساسات پاکم کن

 

 

یک دم،فقط یک دم،من سرگشته را

 

برای زندگی فرصت عطا کن

 

 

به بیداری نشاید،شاید به خوابم

 

شانه ات را خیس اشک هایم کن

 

 

منم آن کس که می خواهد تو را دیوانه وار

 

تو خود را مرهم این دل دیوانه کن

 

 

به هر شب بی تو مستم،عاشقانه

 

بیا و این دل شوریده را شوریده تر کن

 

 

به جز مهر تو در دل نیست چیزی

 

بیا و عشق جانفرسای من را تو باور کن!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/19ساعت 1 قبل از ظهر  توسط ر  | 

شب در رويا سينه ام را بر سينه ات فشردم، بي شک قلب هايمان

 حرف همديگر را بهتر ميفهميدند! . . .

 

 اما حتي روياهايم نيز کوتاهند، بيزارم از پايان يافتن شبي که تو

 روياي آن هستي.

 در رويا مرا بوسيدي، با آن بوسه از خواب برخاستم، گونه هايم

خيس بود

 

 اما نه ازبوسه ي تو که از اشک...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/18ساعت 1 قبل از ظهر  توسط ر  | 

انتظار فردا . . .  

 

 

 

همه دیروز منتظرم فردا را ،شاید آخر ابر احساس تو باران ریزد!

 

شاید آخر بوسه من به لب عکس ترت جان گیرد!

 

شاید این بغض فروخورده من،بر سر شانه تو سر ریزد!

 

بشکند شیشه تنهایی من،این همه واژه آه از دلم بگریزد!

 

نه به خوابم که به بیداری خویش،سینه ام سینه ی گرم تو را بفشارد!

 

ولی افسوس و صد افسوس که باز امروزم،با امیدی که کمرنگ تر از دیروز است،

 

به امید صبح فردا میمیرد!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ر  | 

بهای با من بودنت چیست؟

 

باور کن باارزش تر از جان ندارم...

 

به خاطر عشق پاک من هم که شده به همین راضی شو!...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/07ساعت 1 قبل از ظهر  توسط ر  | 

ذره ای امید،قطره ای احساس،مشتی حرف آغشته به عشق!

 

دریغ ...

 

نصیب من؛

 

آغوشی سکوت،دنیایی امید پوچ،هر چه واژه جز عشق!

 

بارها قلبم همچون غرورم شکست،تکه تکه شد...

 

ملالی نیست،بشکن غرورم را،خرد کن قلبم را،له کن احساس های نمناکم را...

 

اما...

 

با من باش.

 

بگیر از من هرچه میخواهی،روح و تنم را بگیر،اما ...

 

با من باش.

 

میشنوی؟هر تکه ی شکسته ی قلبم باز فریاد میزند : (( دوستت دارم))

 

قلبم را شکسته تر کن،بگذار بلند تر شود فریاد (( دوستت دارم))

 

بگذار با هر تکه ی شکسته ی قلبم ترا دوست بدارم،شاید راضی شوی!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/06ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ر  | 

تنها،غمگين،نشسته با ماه،در خلوت ساکت شبانگاه...

اشکی بر رخم دويد،ناگاه روی تو شکفت در سرشکم.

ديدم که هنوز عاشقم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/05ساعت 1 قبل از ظهر  توسط ر  | 

با امیدی روشن و سرخ تو را در دلم نهادم،

 

نهادم و نهاندم برای همیشه!

 

ولی تو دلم را شکستی و خود را از آن رهاندی...

 

دل کوچک من اندازه بزرگی تو نبود؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/04ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ر  | 

خدا خواست که زندگی را بیافریند...

 

زمین را ساخت،خورشید را آفرید،ماه را،ستاره ها را،همه آسمان ها را...

 

ولی همچنان همه جا ساکت و بی صدا بود،زندگی جاری نبود!

 

همه حیوانات و گیاهان خلق شدند.

 

زندگی معنی نشد!

 

خدا انسان را آفرید...

 

اما هنوز...

 

هنوز یک چیز ناقص بود!

 

عشق!

 

عشق بود آن کمبود...

 

خدا عشق را هم آفرید،

 

باز زندگی ناقص بود!عشق معنی نشد...

 

خدا اشک را آفرید . . .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/04ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ر  | 

من و تو

منم آن مست و دیوانه که هر دم میکند یادت

 

تویی آن روشنی،پاکی،که می بگریزی از یادم

 

من آن شوریده شیدایی که می بوسد لب لعلت

 

تو آن زیبا دل و مه رو که خود را رانی از یادم

 

من هر شب می کنم گریه به یاد چشم زیبایت

 

تو هر دم میکنی خنده که تو دیگرنبینی دیدگانم

 

من آن دلداده ی رسوا،که هر دم می زند فریاد عشقت

 

تو آن دلبر که با خاموشی سردت،ندادی جز جوابم

 

من آن تنها،که در این دل پرخون ندارد جز تو و مهرت

 

تو آن زیبای رخ پنهان،نبینم من ترا حتی به خوابم

 

من آن همواره مستم،که سیرابم نکردی هرگز از عشقت

 

تو آن هشیار و آگه،که دانی چون کنی مستم

 

من آن عاشق،ندارم در زندگانی آرزویی جز وصالت

 

تو آن معشوق بی همتا،ندانم هجر تو تا کی بماند در کنارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ر  | 

 

خواهم خواند ترا برای آخرین بار،

 

خواهم گفت ترا (( بیا ... )).

 

خواهم دوخت چشم هایم را برای آخرین بار به راه نیامده ات،

 

خواهم گریست برایت برای آخرین بار،

 

برای آخرین بار...

 

و اگر باز نیایی،

 

برای اولین و آخرین بار،

 

خواهم مرد!

 

اما ...

 

بعد از مرگم حتی اگر بیایی،

 

باز به جای من، خاطره ها زنده اند،

 

ببوس خاطره ها را،

 

اما ...

 

خاطره ها کجا و من کجا؟!

 

آیا خاطره ها هم چون من،  برایت عاشقانه اند؟!

 

آیا خاطره ها هم چون من، برایت می میرند؟!

 

اصلاً مگر خاطره ها هم میرند؟...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ر  |