من تو را در تپش خاطره ها،
در دل هر زیبایی،
در درون شب تنهایی خود می جویم.
با دلی آکنده ز عشق،
با همه تن غرق نیاز،
با دو چشمم که تو را می گریند،
با سکوتی که رساتر ز همه فریاد است،
با امیدی که به مردن نزدیک است،
من تو را می جویم.
با لبی آغشته به حسرت،
حسرت بوسه ی تو،
با صدایی که همه میشنوند،
با کلامی که پر از احساس است،
حس عاشق بودن و دل بریدن از همه،
حس تنهایی من در حضور مبهم تو،
من تو را می خوانم.
هر شب این دیده ی من،
هر دم این قلب زمن خسته ی من،
همگی ناله کنند از من و شیدایی من،
دیده ام می گوید:
من دگر خسته شدم از تو و عشق تو و شوریدگی ات
دگر هرگز نکنم گریه به پای تو و دلداگی ات
دل من می گوید:
مهر یار بی وفایت تا کجا همرهم است؟
گر نسازی قلب خود را خالی ز عشق،
من دگر،یک تپش حتی نکنم.
من ندانستم ولی آخر چرا،
دیده ام هر شب به یادت اشک ریزد،
چرا از قلب من هر شب به یادت ناله خیزد؟
چگونه می توانم دوستت نداشته باشم در حاليکه دوست داشتن را با تو آموختم! کاش حرف هايم را بشنوی تا آن را برای غريبه ها نگويم!
فقط عشق
میزنم فریاد بر دل دیوانه ام
که آلودی چرا خود را به عشق؟
میزنم مشتی به روی دیده ام
این چنین گریان فقط در راه عشق؟
می گذارم دست خود بر روی لب
تا به کی ناله،سخن گفتن ز عشق؟
قلم را میفشارم تا که شاید بشکند
خسته شدم از بس نوشتم نام عشق!
دیگر بریدم از عشق و از دلبستگی
روز و شب تنها فقط در فکر عشق!
ولی آخر نمی یابم جوابی از کرده ام
از همه شکوه،گلایه،نالیدن ز عشق
این دل دیوانه و این دیده ی گریان من
تا همیشه،می روند همراه عشق
تا همیشه،تا ابد،حتی بعدِ مرگ
می سرایم،می نویسم،مست میگردم ز عشق!
ای دل دیوانه و شوریده و شیدای من
مرگ تو حتمی ست بی یاد عشق
پس تا سحر،تا اوج مستی،تا ابد
فقط عشق و فقط عشق و فقط عشق!
وقتی ميخواهم دوستت نداشته باشم دوست ترت ميدارم. وقتی ميخواهم فراموشت کنم يادت تنگ تر از قبل مرا در آغوش ميکشد. وقتی ميخواهم بی ياد تو زنده باشم صدايی برايم زمزمه ميکند:((چه بی تابانه ميخواهمت ای دوريت آزمون تلخ زنده به گوری! ...))
در اضطراب آغوش پر ...
آرامش آغوش خالی...
مضطرب کن خویش را !
بگذار آرام کند تا ابد تو را این اضطراب ...
بگشا آغوش خویش را،آرام کن اضطراب خیس چشم هایم را.
در آغوش کش اضطراب لرزان قلبم را...
کاش به تعداد چشم های همه مردم دنیا چشم داشتم تا با همه آنها
گریه کنم...
دو چشم برایم کافی نیست!