دل من آن چنان ترا ميخواهد،
كه به يك لحظه ي انديشه ي تو،
به همان اولين تجسم چشمان پر طراوت تو،
قطره اشكي پر از نديدن تو،
به پيشواز خيال تو مي آيد.
مي گشايم دو بازوانم را،
تا كه گيرم در آغوشم آن خيالت را،
مي نهم سر به روي شانه ي او،
مي سپارم به شانه ي او گريه هايم را ...
گريه گريه،
گريه گريه تا سحر،
آرزويي جز ز اين بوده مگر؟
ديگر اين يك خواب نيست،
نيست رويا،
تا ميان مستي ام، تا در ميان اين وصال،
ناگهان بيداري ام آيد سراغ.
خواب نيست اين، اما حقيقت هم كه نيست،
تا مبادا خسته گردد از من و از گريه ها!
اين خيال توست در آغوش من،
دلبري بس مهربان و باوفا.
مي زنم بوسه به روي چشم او،
من خمارم،
مستم از چشمان سِحرآلود او،
مي فزايم مستي ام با بوسه بر لبهاي او.
شب و روزم خيالت در بر است،
تمام درد تنهاييم را مرهم است.
به وقت آشفتگي هايم چنان گيرد مرا دست،
كه گويم اين از آن هم بهتر است!
آه،
آمد آن خيال دايم مست...
عبور...
هميشه صداي گام هايي را در كنار گام هاي خود مي شنيدم،
تو در كنارم بودي،
به گمانم!
ترس،
هيچ گاه نگذاشت كه نگاهي به كنار خود بيندازم،
شايد اصلا تو نباشي...
آنگاه كه محبوس،
در ميان ديوارهاي سنگي بسته قدم مي زدم،
هيچ يادم نبود كه پژواك،
همان چيزي است كه گام ها را دو برابر مي كند.
تو نبودي...
من اكنون ايستاده ام،
صداي پايي در دورترين ها مي شنوم،
صدا لحظه لحظه رنگ مي بازد!
تو داري از كنارم مي روي ؟
آه خداي من،
دارم هذيان مي گويم،
تو اصلا مگر بودي كه اكنون بخواهي بروي؟!
به همان ديوار تكيه مي كنم،
بي صدا گريه مي كنم،
ديگر نشاني از پژواك نيست تا گريه اي با گريه ام همدردي كند،
من هنوز به آن صداي پاي دور اميد دارم،
شايد كه بيايي...
همچو پروانه که در ظلمت شب شعله را می خواهد
همچو بلبل که به هنگام سحر غنچه را می خواهد
با همه دوری تو از بر من، با همه جور و جفا بر دل من
من ترا می خواهم.
دل آشفته من را بربودی، اما
با همه بی دلی ام، من ترا از ته دل می خواهم
تو به من مهر و وفا می کردی
تو به هنگام سحر یاد مرا می کردی
همه ی خاطره ها می دانند
با وجود همه ی فاصله ها
تو به من می گفتی: من ترا می خواهم...
من در آن ساعت رویایی مان
من در آن خلوت یک لحظه مان
پیکری از نور و صفا،
عالمی از مهر و وفا را دیدم
من فقط روشنی چشم فرح زای ترا می دیدم...
بعد از آن لحظه ی ناب
چه سحر ها که مرا یاد رخت یاد آمد
تنگی دل، خیسی چشم از پی آن یاد آمد
پیش خود زمزمه کردم که چقدر: من ترا می خواهم.
شب و روزم همه تو
لحظه لحظه همه تو
ولی افسوس که تو، گوشه چشمی ننمودی نظری
تا ببینی که چقدر، من ترا می خواهم.
دل من در کف توست
هر چه خواهی بکن، آن خمره ی خون، آن دل ریش آنِ تو باد
ولی آنگاه که در خلوت تنهایی خود
یاد این بی دل تنها کردی
محض آن خاطره ها
محض این عشق و وفا
لحظه ای یاد آور
من ترا می خواهم...
در میان لحظه های سردِ بودن،
بودن و تکرار را فرسودن،
بودن و از خود بریدن،
در میان مردم بی روح و خسته،
مردمان خالی از احساس و مهر،
حس عشق و دل سپردن،
در میان عشق های پر ز رنگ،
عشق های پوچ و خالی زِ درد،
من تو را با عشق خود آمیختم،
پاکی این عشق را،
با خیسی چشمان خود دریافتم...
کاش تنها بیایی .
لحظه ای احساس عشق
یک نفس مست زیبایی های دوست
قطره اشکی گرم ،آهی سرد ،فریادی خاموش
یک بوسه ،یک لبخند ،یک آغوش باز
یک قدم تا آرزو ،یک لحظه تا آغوش یار
آه ، نفرین به بیداری ،پاک شد مستی من خواب من ...
خورشید دم غروب برای پنهان نشدن در پشت کوه ها تلاش می کند،
ثانیه ها در اضطراب غروب،یک به یک تیره می شوند،
ترس بیداد می کند،
دیوانه ای دوان دوان بالای کوه می رود،به این امید که شاید در پشت کوه ها غروبی نباشد،اما ...
آخرین ثانیه ی سفید هم می میرد،
در دل تاریکی بی احساس شب ، پایین آمدن از کوه محال است!
سنگی به روی سنگی می لغزد...
به عکست خیره می شوم،
به امید آنکه شاید لبخندی بزنی!
چرا عکس تو جان نمی گیرد؟!
لعنت بر هر چه عکس بی جان ...
سر بر سینه ام بگذار،
صدای قلبم را میشنوی؟
در تک تک ضربه هایشان تو را می خوانند،
که اگر نباشی بی قراری های قلبم نیز نخواهد بود،
که اگر نباشی برای همیشه قلبم تپیدن را از یاد خواهد برد،
که اگر نباشی بود من نبود خواهد شد …
صدای قلبم را دوست دارم،چرا که گواه زندگی ست،
زندگی را دوست دارم،چرا که تو بخشی از آنی،
تو را دوست دارم،چرا که …
نمیدانم چرا !
شاید به همان دلیل که خود را دوست دارم !
سر بر سینه ام بگذار،
بگذار تابش نفس های گرمت بر قلبم آتش عشق آن را شعله ور تر کند،
این قلب پر از تو فدای تو باد …
براي دل من آغاز هر بهار يعني آغاز يك حس سوزان يخ زده،
يعني آغاز بي تابي هاي خالي از علت،
يعني آغاز ترديد هاي بيقرار و بيقراري هاي ترديد،
بهار دل من دو رنگ است،گاه آنچنان سفيد كه چشمهايم را كور مي كند و
گاه آنقدر سياه كه حتي يك گام ديگر نمي توان برداشت…
ديدگانم را با اشك مي شويم،
چرا كه تو قدم بر آنها خواهي گذاشت...
يك سال انتظار براي يك لحظه ديدن تو،
چه انتظار موهومي...
سر بر شانه ي تو
دست در دست تو
سينه روي سينه ي تو
خسته از دوري هاي تو
مست مي گردم از آن تك بوسه ي تو
آه،
بار ديگر خواب تو، روياي تو . . .
یک روز،
یک هفته،
یک ماه،
یک سال،
یک عمر،
تفاوتی نمی کند،
جدایی را می توان تاب آورد
ولی با جدایی دل ها چه باید کرد؟
باز همان قصه همیشه ها ، باز همان جمع سه تایی : من ، یاد تو و اشک...
نمی دانم بگویم دلم برایت تنگ است یا نه ؟
میدانی ؟ دل برای چیزی تنگ میشود که در گذشته آن را داشته ای و اکنون نداری
ودر آینده باز شاید داشته باشی!در گذشته و حال و آینده من تو را نداشته ام
ونخواهم داشت.چه دلتنگی موهومی!
چیزی که داشته ام ، تنها ، آرزوی داشتن تو بوده!
اما حتی آرزوی اینکه آرزوی داشتن تو را داشته باشم مثل خوابی دردآلود است.
دل بستن به آرزوهای محال چیزی جز شکنجه دل نیست ، آرزوهایی چون گریستن
بر سر شانه های تو ،آرزو هایی چون بودن با تو ، چون نگاه های ما به هم بدون
پریشانی از آنکه نکند نگاه تو از روی اجبار باشد !
تو دوردست ترین آرزوی منی.
با همه این حرف ها،
دل من برایت تنگ است...
اشک هایم هرشب برایم زمزمه می کنند
که فاصله من و تو پرناشدنی ست ...
چرا یادم نمی کنی
ای آنکه همیشه در یاد منی ... ؟
ای پاک ترین خیال ذهن مشوّش من ...
تویی آن آرزوی بلند
دست من کوتاه!
تویی آن دور دست خیال
پای من خسته!
تویی آن مظهر زیبایی و نور
چشم من بسته!
با تو بودن،رویای شیرین شبانه ام خواهد بود،
تا همیشه!
کاش ...
با یاد تو می خوابم
در خواب تو را بینم
بیدار که می گردم،
یاد تو می افتم ...